حكيم زجاجى

109

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دوم روز ابرى برآمد سپيد * بزد برق و شد عالمى نااميد به كعبه درون چند كس را بسوخت * سرافراز حجاج رخ برفروخت دگربار فرمود تا منجنيق * نهادند و آمد برش جاثليق 55 و با شد در آن بوم و برزن پديد * بسى خلق گشت از جهان ناپديد به نزديك عبد اللّه نيك‌نام * فرستاد حجاج يوسف پيام كه تن را منه در دهان هلاك * برون آى درحال بىترس و باك به زنهار من ، نى به زنهار خويش * پريشان مكن بيش‌ازاين كار خويش [ خلاص ] تو يكسر بخواهم ز مير * به دانش كنم كار تو همچو تير 60 نماينده عبد اللّه شيرمرد * به گفتار او التفاتى نكرد بدانست حجاج يوسف‌نژاد * كه بر مرگ دل ، مرد زيرك‌نهاد [ بفرمود ] تا حرب كردند سخت * بريدند هر جاى بىمر درخت بسى منجنيق گران ساختند * گران‌سنگ در كعبه انداختند چو كار آن‌چنان اندرآمد به تنگ * كسى را نبد جاى و پرواى جنگ 65 [ به نزديك ] عبد اللّه نامدار * نبد هيچ‌كس مانده در گيرودار بجز پور صفوان ناكام و كام * كه عبد اللّه اكبرش بود نام دلاور بر مادر آمد به درد * ز انديشهء دشمنان روى زرد . . . گفت دخت عتيق * كه اى مادر مهربان شفيق ز من مردمان روى برتافتند * چو با من زر و سيم كم يافتند 70 دو فرزند رفتند از پيش من * شدند آن دليران بدانديش من . . . مهترين پور من * حبيب آنكه بد مفخر انجمن منم مانده تنها ز فرزند و يار * يكى نيست با من در اين كارزار چو فرزند من پيش دشمن بود * ز من باشد اين آنچه بر من بود [ فرستاد ] حجاج پيشم پيام * كه اكنون بكش تيغ خشم از نيام 75 بيا تا تو را كامكارى بود * ميان سران نامدارى بود چه گويى ، روم پيش اين مرد من * بدارم سر از رزم و ناورد من و يا جان به مرگ اى دلاور نهم * از آن به كه تن را به دشمن دهم به دو گفت مادر كه اى پور من * ز شمع جمالت بود نور من